mail me mail me home page archive
پندار های کودکی بزرگ...

سفر اجباری !

صفحه محو شده ام !

قصور از من نبود ،

زمانه مرا وادار به گریز کرد !

آری این حکایت من است ! مدتی ست که از این صفحه به صفحه ای با همین نام در بلاگفا رفته و مقیم آن خانه دیگر شده ام .

شاید اگر پرشین بلاگ هک نمی شد ، تا جایی که ممکن بود بنویسم در همین صفحه می ماندم ، اما افسوس ...

هنوز هم این صفحه ، یاد آور تمام خاطرات خوب و بد ، افکار و دل تنگی ها ، دل نوشته ها و یاران عزیزی هست که در اینجا داشته  و دارم .

هرگز سفرم به معنای محو شدن نخواهد بود ، اما کمتر در این صفحه خواهم نوشت ...

به امید دیدار شما در این خانه و خانه جدید... 

آدرس جدید من : http://Ohaaaam.blogfa.com 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳ اسفند ،۱۳۸٦ - bardia

پیوند با جهان...

بگردید بگردید در این خانه بگردید
در این خانه غریبید غریبانه بگردید

دیرگاهی بود که باور کرده بودم یگانه چیزی که من و جهان را پیوند می زند حس پوچی ست. گویی عادت کرده بودم که سیزیف وار ، فقط به آنچه می خواهم و آنچه که دنیا به من عرضه نمی کند بنگرم.
اما آنچه که برایم جالب می نمود ،این بود که من پر بودم از آرزوی مرگ . می دانی ، همواره بر آن بودم که کمیت زندگی را کم کنم و بر کیفیت آن بیافزایم . از یک سو حس پوچی بود و از سوی دیگر شوق مرگ.
به خویش می اندیشیدم اما، نتیجه ای حاصل نمی کردم...
در این اندیشه ها بودم که به سرایی که گاه سرای مهرش می خوانند دعوت شدم، به کهریزک.
* * *
پس از بیست و شش ساعت بیداری ، پس از پشت سر نهادن دودلی ها و رخوت ها ، با دلی آکنده از اندیشه پوچ ، راهی شدم.
درست در اوج گرما. گرمایی که در آن همه چیز پوچ به نظر می رسد ، بخار می شود و به هوا می رود . با بی میلی تمام راهی سرای مهر شدم.
* * *
درست بیست و هفت ساعت است چشمانم با بیگانه است. فکر پوچ همچنان با من است که ناگاه خود را در برابر «تالار مهر»  می یابم...
وارد می شوم ...  برای من که نخوابیده ام هر نجوایی دیوانه کننده است، حال چگونه می توانم در این سالن که لبالب پر است از آدم های پر حرف به سر برم؟؟؟
* * *
حس پوچی اینبار با دیدن انسانهایی که بی هیچ گناهی تا ابد در میان صندلی ها و چرخها محبوسند قدرتی بیش از پیش می یابد...
با خستگی ، زحمت و در ماندگی گوشه ای می یابم  و با آنکه صندلی هست ، برای اجتناب از رخوت و خواب آلودگی ،  می ایستم...
* * *
اندکی پس از رسیدنم به تالار مهر ، زمان خوردن و آشامیدن فرا می رسد . با گامهایی سست از پوچی  به سمت میز می روم و غذایی سبک می خورم - تا از خواب آلودگی اجتناب کنم- ...
اما ناگهان چون کسی که برق گرفته باشدش در جای خود خشک می شوم ، یکباره پوچ نابود می شود - کاملا نابود می شود- ، خداوندا ، آیا به راستی آنچه  که می بینم حقیقت دارد ؟؟؟
معلولی که خود نمی تواند راه برود، آهسته، آهسته به دوست معلولش غذا می دهد...
بدنم سرد می شود، عرقم بر جبین روان. اینان که من محروم از نوعی توانایی می دانستمشان و فقیر به راستی غنی ترین مردمان بودند.
ناگهان خستگی ، گرما و پوچی در هاله ای از جنون بخار شدند ، به هوا رفتند و من بار دیگر خویش را یافتم.
چنان شعله ای از جنون در من افتاد که واقعا به سماع و پایکوبی نیاز داشتم. دیوانه وار هوا را به درون ریه هایم می کشیدم و همزمان می بوییدمش... بوی عشق می داد ... عشق در هوا جاری بود ... اینک در یافتم یگانه پیوند ما با جهان ، عشق است...
* * *
دیگر توانم نیست که از این روز بنویسم ، فقط می توانم بگویم طی چند ماه گذشته این بار دوم بود که به راستی زاده شدم.
و دیگر این که ، کاش برایمان قابل درک بود قدرتی که پیوندی به نام عشق میان دو نفر می افکند که می توانند از زندگی خود -به راستی از زندگی خود- برای بودن در کنار هم بگذرند...
به راستی دیگر توان نوشتنم نیست ...

گر   بر آنی  که ب ه شب اختر  لایق  باشی
                                                               پی آن باش که در بادیه عاشق باشی
عاشقی جان من آنست سراسیمه و مست
                                                               سر  برآری  ز  کویر    و  شقایق  باشی
                                             بردیا یوسفی
                                               86/4/13

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦ - bardia

چشم آسایش...

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
                                                                                      دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو
                                                                                     ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
                                                                                                                          حضرت حافظ

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٦ - bardia

نامه ای به او که گمان نمی کنم بخواندش...

میان خونم و ترسم که گر آید خیال او
زبی خویشی خیالش را به خون دل بیالایم

سلام :
من با تمام آنچه که در ابتدای یک نامه دوستانه می نویسند بیگانه ام - تو این را نیک می دانی- از این جهت بر من ببخشا که این نامه به یکباره - و گویی از میانه - با اصل مطلب آغاز می شود.
بارها سخن از دوست داشتن گفته بودیم ... از ابتلا و دیوانگی ... نمی دانم ... شاید از ابتدا - و حتی اینک نیز - بر خطا سخن گفته ام ، اما می دانی ، هرگز از آنچه که بدان اعتقاد قلبی دارم حتی ذره ای و به هر دلیلی عقب نمی نشینم.
گفته بودم که دیوانه شده ام ، اینک ، همچنان همان دیوانه ام . گفته بودم - شنیده بودی- که عشق من ، از جنس «خویشاوندی دو روح» است - نه از جنس آن تغییزات هورمونی حیوانی که امروز عشقش می خوانند- عشقی که در ساحت دیگری دو روح با کلماتی ناگفته و نانوشته در آن  به گفت و گو می پردازند .
کلماتی که می آیند و فضای میان ما را با حسی بس عظیم - عظیم تر از هر چه اعظم است - آکنده می سازد و زبان ظاهر را به خاموشی می کشد و زبان جان را به سخن وا می دارد.
کلمات ما اینک همان لبخندی ست که - شاید - با حسرت از فاصله بر لبان ما نقش می بندد و بعد ، هق هق گریه...
آری این کلمات دیوانه وار در فضای بیکران سماع می کنند و آن کیست که از دیدن چنین سماعی نخندد و نگرید ... و آن گاه دیوانه می شدیم و دیوانه وار در این تصویر زلال می نگریستیم...
اما نه ، همه افعالم جمعند - بر خلاف خاطرم - در آن سوی این سماع «من» تنها بودم ، فقط تکرار پوچ «من» . تو هرگز با من به تماشای این سماع نیامدی ، هر کجا نظر کردم «من» بود و «من» - این «من» همیشه تنها- در آن لحظات شور آفرین ، «من» ابعاد دیگر خویش را که گمان می کردم «تجلی تو» ست می نگریستم و همچنان تنهای بودم - تنهای تنها-.
و تو ، تو حتی لحظه ای به تماشای این «من» تنها نیامدی . نمی دانم شاید به سخره در من می نگریستی ، یا شاید می خواستی مرا از این مستی هوشیار کنی .
همین زمان بود - یا شاید کمی پس  از این سماع جان افزا - که عهد کردیم که تا تو هم دیوانه نشده ای اینگونه با هم سخن بگوییم...
روزها در پی هم می آمدند و من ، هر لحظه بیشتر یقین می کردم که روح ما دو خویشاوندند  - نه از آن نوع خویشاوندی ها که به سبب ژن و گوشت و پوست است، که خویشاوندی حقیقی از جنس آنان که همدلند-.
* * *
روزها آمدند و رفتند و من اینک در اوج سماع بودم ... و تو ... نمی دانم...
* * *
سالی گذشت ... همان هنگام که می خواستم به شکرانه این سماع جان افزا قربانی کنم - چه چیز را ؟ تنهایی را همان که همه جا با من است و جان را- ناگهان به یکباره همه چیز آتش گرفت ، نقش سماع به ناکجا رفت و تو را با خود برد ... به کجا ؟ به قعر دیوانگی ات... تو دیوانه شدی و این « من نامحرم» در حریم تو  اضافی بود... باید که از من فاصله می گرفتی ... و فاصله آمد ، لحظه به لحظه دنیای ما را از هم دورتر و دورتر ساخت...
شکایتی ندارم ، عهد کرده بودیم و شرافت مرد بر سر عهد بودن است...
* * *
اما تو که رفتی همه چیزم رو به ویرانی نهاد... مرادم به دیدار مرادش رفت - آنجا که ما را بدان ره نیست مگر به واسطه مرگ - زندگی ام در آتش سوخت و «من» از خواب مستی بیدار شدم - از همیشه تنهاتر -.
اما گمان مبر که پشیمانم ، نه ، هرگز  . چرا که در این خواب مستی  و از پی این آتش ققنوس وار زاده شدم و دیدم که برادری دارم - گر چه نامش یاد آور سرماست ، اما قلبش گرم تر از هر خورشید است - که یار این «من» تنهاست و به لطف این سالی عاشقی خویش را بار دیگر یافتم.
* * *
و در پایان
از مردمی که عشق را به جرم زندگی و زندگان را به جرم عاشقی گردن می زنند بیزارم.
این قطره ای بود از دریای جوشان درونم که با تمام پریشانی و نا مفهومی برای تو به روی کاغذ چکید.
دیوانگی و سماعت جاودان .
یا حق
                                                بردیا یوسفی
                                                   86/4/4
                                                    23:54

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦ - bardia

خواب آشفته...

خداوندا کی از این خواب آشفته بر خواهم خاست...
بردیا یوسفی

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦ - bardia

شریعتی...


روز نامه ، یک مصاحبه ، شناخت دو انسان ...
همه چیز از زمانی شروع شد که در روزنامه مصاحبه احسان شریعتی را خواندم - من اصولا اهل خواندن کتابهای شریعتی نبودم برای همین اصلا نمشناختمش- همان زمان بود که برادر عزیزم استاذ گرانقدر و کم نظیر تفکر در شرق ، بهمن ذکی پور، با من تماس که " بیا برویم حسینیه ارشاد بزرگداشت حضرت استاد " (استاذ ذکی پور به دکتر شریعتی حضرت استاد می گوید).
من نیز که در روزنامه مصاحبه احسان شریعتی را خوانده بودم و دانسته بودم که انسان کم نظیری ست و از طرفی یکی از سخنرانان بزرگداشت نیز احسان شریعتی بود لذا پذیرفتم و اینچنین بود که ساعت 15 راهی حسینیه ارشاد شدیم.
* * *
سه سخنران اول چنگی به دل نمی زدند ، به همین دلیل جلسه را ترک کردم تا کمی قدم بزنم .
در حین قدم چشمم افتاد به مجموعه سخنرانی های دکتر شریعتی افتاد ، نمی دانم چه شد که ناگهان نوار سخنرانی " پدر ، مادر ، ما متهمیم" برداشتم و خریدم .
به سالن بازگشتم ، هنگامه تقدیر از یاران شریعتی در این چند سال بود ، پوران شریعت رضوی آمد ، چند کلامی سخن گفت و سپس بخشی از یکی از سخنرانی های شریعتی پخش شد و ناگهان جمعیت حاضر همه با هم سرود " یار دبستانی من " را خواندند.
به هر تقدیر این نیز گذشت و احسان شریعتی آمد و با زبانی کاملا فلسفی به بیان افق های اندیشه شریعتی پرداخت ، در همین زمان چیزی مرا به سوی شریعتی می کشید ... چیزی نیرومند ... می خواستم هرچه زودتر به خانه برسم و آنچه از آثار شریعتی دارم بخوانم و بشنوم تا بهتر بفهمم که او که بود.
* * *
در راه بازگشت استاذ ذکی پور پیشنهاد دادند که برویم به خدمت جناب شیخ محمدرضا حکیمی خراسانی ( همو که وصی شریعتی بود) .
راهی منزل این استاد گرانقدر شدیم ، به راستی درویشی را میشد لمس کرد و دانش را و انسانیت را.
استاد حدود دو ساعت با ما به سخن نشستند و در نهایت چهار کتاب از آثار خودشان را به ما هدیه دادند. و ما راهی منزل شدیم.
* * *
جای تمام دوستانی که نبودند و یا بودند و همراه ما نشدند خالی بود.
* * *
به خانه که رسیدم به اتاق کارم (انباری خانه) رفتم و نوار سخنرانی دکتر را با دقت گوش دادم ...
آری اینک دکتر شریعتی جزئی از من شده بود ...

سخنم را با یک جمله از خود حضرت استاد به پایان می برم :
خدایا ، چگونه زیستن را به من بیاموز ، چگونه مردن را خود فرا خواهم گرفت.
بردیا یوسفی
 
86/3/31

12:47

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦ - bardia

جشنواره غذا ...

جشنواره تابستاني غذا




 

 

† ويژه بـانوان …

 

گروه بانوان نيكوكار مقـدم شمـا را در جشنواره تـابستاني غذا
به
نفع آسـايشگـاه خيريه كهريزك

گرامي مي دارند.

 

شما را به سفره دوستي

با انواع غذاهاي ايراني و بين المللي دستپخت بانوان نيكوكار

 دعوت مي كنيم

 

زمان: از روز شنبه 02/04/86 تا دوشنبه 04/04/86

10  صبح الي 4 بعد از ظهر

مكان: دفتر گروه بانوان نيكوكار، خيابان وليعصر، نرسيده به ميدان تجريش، باغ فردوس،کوچه توس، كوچه ستاره، شماره 1

تلفن : 22712006- 22715628 فكس: 22701832

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦ - bardia

عزیز سفر کرده ...


چون روشن بینی،
از ضمیر ما رخت بر بست و رفت،
به کجا ؟
کسی چه می داند،
گمان می کنم به بهشت خویش...
صحبت از «یگانه» ای ست که تفکر را به ما می آموخت... استاد بود ؟ نه ، دوست بود ؟ نه ، مادر بود؟ نه ، که همه اینها بود ، به راستی بزرگترین روحی بود که تا کنون دیده بودم... اینک ، برای همیشه از میان ما رفت ، با یک سینه پند ، با یک دنیا فلسفه...
دیگر هرگزش نخواهم دید... هرگز... اما چه زود رفت...
دیگر توان نوشتنم نیست ، اشک امانم نمی دهد... تا بود ، بودنش برایمان عادت شده بود ، میعاد جمعه شبها ، درسهایش ، طنین صدایش ، خنده هایش...
اینک تشنه یک لبخندم . افسوس ...
شب 16 خرداد ، یک دنیا محبت ، یک دنیا فلسفه و استادی که از چشمانم دوست ترش می داشتم را با خود برد... تا عرش اعلی...
توانم نیست، گریه امانم نمی دهد ... میعاد جمعه شبها ، درسهایش ، طنین صدایش ، خنده هایش پشت پرده ای از اشک از من می گریزند...

آری ، یگانه شایگان برای همیشه رفت ...
روحش شاد ...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦ - bardia

سبب جدايی ما...

آنچه من و تو را از یکدیگر جدا می سازد٬ بادیست وحشی که بر اندامم تازیانه می کوبد -به جرم زندگی- .

و بارانی ست که با لطافت ٬ غرایز حیوانیم را - قطره قطره - می شوید . اینک ٬ من پرم از شوق مرگ و لقا ٬ و تو را در دل آرزوی وصل است و شوق زندگی...

                                                         

                                                                                  بردیا یوسفی

                                                                                     ۸۶/۳/۸

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦ - bardia

پرواز...

پرواز ،
   در چشمان تو،
               یعنی دوست داشتن...
                             بردیا یوسفی
                               86/1/29

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - bardia